تبلیغات

Code Center

آموزش دین وزندگی 1 - حضرت ابراهیم(ع) پیامبر بزرگ الهی


درباره ما
دوستان
آخرین مطالب
لینکستان
نظر سنجی
امكانات جانبی
 
حضرت ابراهیم(ع) پیامبر بزرگ الهی

حضرت ابراهیم(ع) پسر تارخ از نوادگان حضرت نوح(ع) و از پیامبران بزرگ الهی است. پیامبران هر سه دین توحیدی جهان، یعنی اسلام، مسیحیت و یهودیت، از فرزندان ابراهیم به شمار می‌آیند. ابراهیم بر طبق روایات، 3000 سال پس از آفرینش آدم یا 1263 سال پس از نوح، به دنیا آمد. محققان، سرزمین بابل یا شوش یا حران را زادگاه ابراهیم می‌دانند.Image

 

حضرت ابراهیم(ع) و نمرود

نمرود، پادشاه زمان حضرت ابراهیم(ع)، بر اساس پیشگویی کاهنان و ستاره شناسان که از به دنیا آمدن کودکی که تاج و تخت او را در هم می‌کوبد خبر داده بودند، دستور داده بود از زنان باردار مراقبت بسیار به عمل آید. از این رو مادر حضرت ابراهیم، "امیله" به هنگام درد زایمان رو به صحرا نهاد و فرزند خود، ابراهیم، را در غاری در بالای کوهی به دنیا آورد و تا سال‌ها او را در همان مکان مخفی نگه داشت.

 

حضرت ابراهیم(ع) و دعوت به توحید

حضرت ابرهیم(ع) که در استدلال و سخنوری از استعداد خوبی برخوردار بود به فرمان خدا دعوت به توحید را از عموی خویش آزر شروع کرد، در مرحله بعد به میان قوم خود رفت و پس از گذر از مرحله سخنرانی و مرز استدلال، برای درهم شکستن باورهای بی‌پایه‌ی بت‌پرستان، با تبر، بت‌های بتکده بت‌پرستان را درهم شکست. او با این کار، مورد خشم نمرود و مردم قرار گرفت و به فرمان نمرود در آتش افکنده شد ولی خدا خطاب به آتش فرمان داد:«یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم»(ای‌آتش! بر ابرهیم سرد و آرام باش.) و ابراهیم بدون آنکه از آتش گزندی ببیند، از میان آن بیرون آمد. ابراهیم، به دستور نمرود، از سرزمین خود رانده شد و همراه همسرش، ساره، به مصر رفت و به دعوت توحیدی خود ادامه داد. پس از ازدواج با همسر دوم خود، هاجر مصری، به شام رفت، آنگاه برای دلجویی از ساره، هاجر و فرزندش، اسماعیل، را به مکه برد و خود به شام برگشت.

 

حضرت ابراهیم(ع) دوست خد

او از سوی خدا «خلیل الله»(دوست خدا) لقب یافت. در آستانه پیری به اتفاق فرزندش، اسماعیل، مأمور تعمیر و آبادانی خانه خدا شد و آنگاه به دنبال خوابی که دیده بود، اسماعیل را جهت ذبح به قربانگاه برد و از آزمایش الهی سربلند بیرون آمد. حضرت ابراهیم فرزندی هم از ساره داشت به نام اسحاق که پیامبران بنی اسرائیل از نسل اویند. مدت زندگانی حضرت ابراهیم را از 175 تا 200 سال نوشته اند. وی در مزرعه اش به نام «حبرون» مدفون است که امروزه آن را شهر الخلیل می‌نامند.

ولادت حضرت ابراهیم(ع)

ستاره‏شناس هیچ كارى جز به دستور او نمى‏كرد. شبى در ستاره‏ها نگریست.

به نمرود گفت: ... من چیز شگفتى مى‏بینم!.

نمرود گفت: چه مى‏بینى؟!.

گفت: كودكى به دنیا خواهد آمد كه نابودى ما به دست اوست.

نمرود شگفت زده، پرسید: آیا تا كنون زنان به او آبستن شده‏اند؟.

گفت: نه.

نمرود دستور داد تا زنان را از مردان جدا كردند. هیچ زنى را نگذاشت جز این كه او را در شهر دیگرى جاى داد، تا به او دسترسی نباشد. در پى قابله‏ها فرستاد. آن ها در كار خود چنان ماهر بودند كه هر چه در رحم زن ها بود مى‏فهمیدند. قابله‏ها مادر ابراهیم را معاینه كردند. خداى عزّ و جلّ ابراهیم را به پشت مادرش چسبانید. قابله ها گفتند: ما در شكم او چیزى نمى‏یابیم.

بعد از مدّتی مادر ابراهیم، فرزندش را به دنیا آورد. او را شیر داد. در غارى پنهانش كرد. سنگى بر درب غار نهاد. روزها مادر ابراهیم به غار می رفت، او را شیر می داد و بر می گشت. روزی هم چون گذشته به دیدار او ‏رفت. این بار كه خواست باز گردد، ابراهیم دامنش را گرفت.

مادر گفت: ... چه مى‏خواهى؟.

ابراهیم گفت: مادر جان! مرا با خودت ببر.

مادر ابراهیم گفت: پسرم بگذار تا در این باره مشورت كنم.

مادر ابراهیم نزد آزر عموی ابراهیم آمد. داستان ابراهیم را براى او گفت. آزر گفت: او را طوری نزد من آور تا كسى او را نشناسد. مادرش ابراهیم را آورد. او را بر سر راه نشانید. برادرانش بر او گذر كردند. ابراهیم به میان برادرانش رفت و به همراه آن ها داخل خانه شد. چون چشم آزر به او افتاد مهر او در دلش جاى گرفت.

روزی برادران ابراهیم بت مى‏ساختند. ابراهیم تیشه به دست گرفت. بتى بسیار زیبا ساخت. بتی که کسی تا آن زمان مانند آن را ندیده بود. آزر به مادر ابراهیم گفت: من امید دارم كه به بركت این پسر خیرى به ما رسد. ناگهان ابراهیم تیشه به دست گرفت و بتى را كه ساخته بود شكست.  

آزر از این كار ابراهیم بسیار دل گیر شد. به ابراهیم گفت: چه كردى؟!.

ابراهیم(ع) گفت: مگر این بت را براى چه مى‏خواستید؟!.  

آزر گفت: مى‏خواستیم آن را بپرستیم.

ابراهیم(ع) فرمود: آیا چیزى را كه خود مى‏تراشید پرستش مى‏كنید ؟!.

آزر به مادر ابراهیم گفت: این همان كسى است كه حكومت نمرود به دست او از میان می رود.

گفت و گوی حضرت ابراهیم(ع) با نمرود

ابراهیم (ع) با بت پرستی قوم خود مخالفت می ورزید. بت های آن ها را نكوهش می کرد. او را نزد نمرود بردند. ابراهیم با نمرود به گفت و گو پرداخت. ابراهیم(ع) فرمود: پروردگار من آن كس است كه زنده كند و می میراند.

نمرود گفت: من هم زنده كنم و می میرانم.

ابراهیم گفت: پروردگار من آن كس است كه خورشید را از مشرق بر مى‏ آورد، پس تو آن را از مغرب برآور. نمرود که به خدا كافر بود، بسیار مبهوت و درمانده شد.

مجازات بت شکنی حضرت ابراهیم(ع)

ابراهیم(ع) نزد بت ها رفت. همه بت ها جز بت بزرگ را شكست. تبر را به گردن او آویخت. آنان نزد خدایان خویش بازگشتند. دیدند كه با آن ها چه شده است. با هم گفتند: ... کسی جرأت این كار را نداشته مگر همان جوانى كه آن ها را نكوهش مى کرد و از آن ها بی زارى مى‏جست. براى او مجازاتى بدتر از سوختن با آتش نیافتند. براى كشتن او هیزم فراوانى گرد آوردند. روز ‏سوزاندن او فرا رسید. نمرود و اطرافیانش بیرون آمدند. براى نمرود ساختمانى ساختند تا ببینند آتش چگونه ابراهیم(ع) را مى‏بلعد و مى‏سوزاند. ابراهیم(ع) در منجنیق نهاده شد.

زمین گفت: پروردگارا بر روى من كسى جز او نیست كه تو را بپرستد. آیا به آتش سوخته شود؟!. پروردگار گفت: اگر از من در خواست كند او را كفایت خواهم كرد.

دعاى ابراهیم(ع) آن روز این بود: ... یا احد، یا صمد، یا من لم یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ،  وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ. ابراهیم(ع) گفت: «تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ».

پروردگار به آتش فرمود: سرد شو. ابراهیم(ع) در آتش به خود ‏لرزید. دندان هایش به هم ‏خورد.

پروردگار فرمود: ... و سلامت هم باش. جبرئیل فرود آمد. با ابراهیم(ع) در میان آتش با او گفتگو کرد.

با دیدن این صحنه نمرود گفت: هر كه خدایى براى خود گیرد باید مانند پروردگار ابراهیم(ع) باشد. یكى از سران نمرود گفت: من افسونى خواندم كه آتش او را نسوزاند. زبانه‏اى از آتش به سوى او آمد و او را سوزاند. پس از این واقعه لوط به او ایمان آورد. ابراهیم(ع) با ساره و لوط از آن جا به شام مهاجرت كرد.

هجرت حضرت ابراهیم(ع)

ساره‏ مادر حضرت ابراهیم(ع) با ورقه مادر لوط خواهر بود. این دو، دختران لاحج پیامبر بودند. حضرت ابراهیم(ع) در جوانى ساره دختر لاحج، خاله‏زاده خود را به زنى گرفت. ساره گله فراوان و زمین هاى بسیار خوبى داشت. هر چه داشت در اختیار ابراهیم(ع) گذاشت. ابراهیم(ع) اداره آن ها را عهده‏دار شد. گله و زراعت او گسترش یافت تا جایى که، كسى نبود زندگیش بهتر از ابراهیم(ع) باشد.

 

ابراهیم(ع) بت هاى نمرود را شكست. نمرود دستور داد تا او را به زندان افكندند. گودالى براى او كندند و هیزم فراوان در آن ریختند. آتش براى او افروختند. ابراهیم در آن آتش افكنده شد تا سوزانده شود. ابراهیم را در آن افكندند. به كنارى رفتند و صبر كردند تا آتش خاموش شد. سر به گودال كشیدند. ابراهیم را دیدند، سلامت است. گزارش او را به نمرود دادند. نمرود فرمان داد او را از سرزمین وى برانند. رمه‏ و اموالش را مصادره كنند. ابراهیم در این باره با آن ها به گفت و گو پرداخت. ابراهیم(ع) گفت: اگر شما گله و اموال مرا مى‏ستانید حقّ من بر شما این است كه آن چه از عمر من در سر زمین شما سپرى شده است به من باز گردانید. دعوى نزد قاضى نمرود بردند. قاضی علیه ابراهیم حكم داد؛ هر چه در سرزمین آن ها به كف آورده به ایشان باز گرداند. به كسان نمرود حكم كرد؛ آن چه از عمر ابراهیم در سرزمین آن ها سپرى شده به او باز گردانند. این حكم را به نمرود رساندند. نمرود دستور داد كه: هر چه رمه و مال دارد به ابراهیم بدهند و از سرزمین او بیرونش کنند. نمرود گفت: اگر او در سر زمین شما بماند دین شما را به تباهى مى‏كشاند و به خدایانتان ضرر مى‏رساند.

 

حضرت ابراهیم(ع) را به همراه لوط(ع) از سرزمین خود به سوى شام راندند. ابراهیم(ع) به همراه لوط بیرون شد. لوط(ع) از حضرت ابراهیم(ع) جدا نمى‏شد. ساره هم همراه آن ها بود. ابراهیم(ع) به آن ها گفت: ... من سوى پروردگارم به بیت المقدس مى‏روم.او مرا راهنمایی می نماید.

حضرت ابراهیم(ع) گله و مال خود را برداشت. او به ساره حساسیّت خاصّی داشت. صندوقى ساخت. او را در میان آن نهاد. چند قفل بر آن زد. حضرت ابراهیم(ع) رفت تا از محدوده حكومت نمرود بیرون شد. به قلمرو سرزمین دیگری رسید. به گمرك آن برخورد. در گمرك سر راه او را گرفتند. یك دهم آن چه را داشت از او گمرك گرفت. به صندوق رسید كه ساره در آن بود.

گفت: در صندوق را بگشایید تا آن چه را در آن است ده یك كنیم.

ابراهیم گفت: آن را پر از نقره و طلا حساب كن و ده یك آن را بگیر و من هم آن را باز نكنم.

گفت: ناگزیر باید باز شود. ابراهیم را به گشودن در صندوق وا داشت. چون ساره از میان صندوق پدیدار شد، گفت: این زن با تو چه نسبتى دارد؟.

ابراهیم گفت: این زن همسر و دختر خاله من است.

گفت: چرا او را پنهان ساخته‏اى؟.

ابراهیم گفت: نمى‏خواستم كسى او را ببیند.

گفت: من نمى‏گذارم از این جا بروى تا وضع تو و این بانو را به آگاهى پادشاه برسانم. او پیكى فرستاد تا به پادشاه گزارش دهد. پادشاه از پیش خود پیكى فرستاد تا صندوق ساره را نزد او برند. آن ها براى بردن صندوق آمدند.

حضرت ابراهیم(ع) فرمود: من تا جان در بدن دارم از او جدا نمی شوم. به آگاهى پادشاه رسید. او پاسخ داد؛ ابراهیم را هم با آن صندوق بیاورید. ابراهیم را با صندوق و هر چه داشت همه را نزد پادشاه بردند.

پادشاه به ابراهیم گفت: صندوق را باز كن.

ابراهیم گفت: اى پادشاه! همسر و خاله‏زاده من در میان آن است. من هر چه دارم در ازاى او به تو مى‏دهم.

پادشاه به زور ابراهیم را وا داشت تا درب آن را بگشاید. ابراهیم درب آن را گشود. تا چشم پادشاه به چهره ساره افتاد، به سوى ساره دست برد. حضرت ابراهیم(ع) توان دیدن این وضع را نداشت. گفت: بار خدایا! دست او را از همسر و دختر خاله من كوتاه كن. دعاى ابراهیم اجابت شد. دست او خشك گشت. دست او نه به ساره رسید نه توانست به سوى خود برگرداند.

پادشاه‏ گفت: ... معبود توست كه با من چنین كرد؟.

ابراهیم گفت: آرى، به راستى خدای من غیرتمند است. حرام را خوش نمى‏دارد. اوست كه میان تو و حرام مانع شده است.

پادشاه گفت: از معبودت بخواه دستم را به من باز گرداند. اگر دعاى تو را اجابت كرد من از ساره دست بشویم.

ابراهیم گفت: معبودا!... دستش را باز گردان تا از حَرَم من خود دارى كند. خداى عزّ و جلّ دست پادشاه را به او باز گرداند. باز چشم به ساره انداخت. دست خود را به سوى او دراز كرد.

ابراهیم گفت: بار خدایا!... دست وى را از ساره باز دار. بار دیگر دستش خشك شد. پادشاه رو به ابراهیم كرد و گفت: به حقیقت معبودت غیرتمند است. به راستى تو هم غیرتمندى. از معبودت بخواه دستم را به من باز گرداند. اگر دست مرا باز گرداند، دیگر چنین نكنم.

ابراهیم گفت: من از او خواهش مى‏كنم كه تو را شفا دهد به شرط این كه اگر باز هم دست دراز كردى دیگر از من نخواهى كه شفاى تو را از او بخواهم.

پادشاه گفت: بسیار خوب، من این شرط را پذیرفتم.

ابراهیم دعا كرد: بار خدایا!... اگر راست مى‏گوید دستش را به او باز گردان. دست او بازگشت.

پادشاه که غیرت حضرت ابراهیم(ع) و معجزه اى او را مشاهده كرد، ابراهیم در نگاهش ارجمند آمد. او را گرامى داشت. گفت: تو در امانى. به همراه هر چه با خود دارى هر جا  می خواهى برو. لیكن خواهشى از تو دارم.

ابراهیم گفت: بگو، خواهشت چیست؟.

پادشاه گفت: به من اجازه بده تا خدمت کاری قبطى را به خدمت او بگمارم. ابراهیم(ع) به او اجازه داد. پادشاه خدمت کار را به ساره داد. خدمت کار همان هاجر بود كه مادر اسماعیل شد. ابراهیم(ع) هر چه داشت برداشت. به راه افتاد. پادشاه از سر احترام به دنبالش راه مى‏رفت. خداى تبارك و تعالى به ابراهیم وحى كرد: بایست. جلوى این مرد جبّار با تسلّط راه مرو. او را جلو انداز. پشت سرش راه برو. او را محترم شمار و بزرگ دار، زیرا او از قدرت بر خوردار است و روى زمین ناگزیر باید فرمانروایى باشد، نیكوكار باشد یا بد كردار.

ابراهیم ایستاد و به پادشاه فرمود: تو جلو برو، زیرا معبودم هم اینك به من وحى كرد كه تو را ارج بدارم. مقام و هیبتت را پاس دارم و تو را پیش اندازم و از سر احترام در پى تو راه روم.

پادشاه گفت: به حقیقت به تو چنین وحى كرده است؟.

ابراهیم گفت: آرى، چنین وحى كرد.

پادشاه گفت: من گواهى مى‏دهم كه معبود تو مهربان، بزرگوار و برد بار است. تو مرا به دین خودت تشویق كردى. ابراهیم با او خدا حافظی كرد. در بالاترین محلّه‏هاى شام منزل گزیند. لوط را در پایین‏ترین محلّه‏هاى شام منزل داد. چندی گذشت و فرزندى براى ابراهیم به دنیا نیامد. به ساره گفت: اگر مایلى من با هاجر ازدواج کنم، شاید خداوند از او به من فرزندى عطا كند كه یادگار ما باشد. حضرت ابراهیم(ع) با هاجر ازدواج کرد. اسماعیل از او به دنیا آمد.

 منابع:

1.     قصص الانبیاء،

2.     اعلام قرآن، خزائلی،‌

3.     دایره المعارف تشیّع، ج1،

4.     مروج الذهب، ج1، ص 56،

5.     تاریخ یعقوبی، ج1، ص 24،

6.     تفسیر نمونه، ج10، ص 397،

7.     بهشت كافى /ترجمه حمید رضا آژیر /انتشارات سرور /قم‏ /1381ش‏ /چاپ اول‏ /صص421 -  418.




:: مرتبط با: مطالب دینی , زندگی نامه پیامبران ,
:: برچسب‌ها: حضرت ابراهیم(ع) پیامبر بزرگ الهی ,
ن : مهران ارزانی
ت : چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
موضوعات
صفحات
نویسندگان
آرشیو مطالب
برچسب ها
جشنواره وبلاگنویسی